تبليغاتX
کافه تنهایی

کافه تنهایی

قهوه حاضر است !

هوای کوچه

امروز بادها دست از سر سکوت بر نمیدارند

میخواهند بشکنندش و نابودش کنند

مثل دل من

 

 

اما دل من زمانی شکست

که دیگر نسیمی از کوی یار نوزید

چراغ های کوچه دلم خاموش شد

و دیگر رفتگر آن را جارو نزد

زیرا کسی دیگر در آن قدم نمیگذاشت که جای پایش بماند

و نسیمی نمیامد که خاک های دیار شما را به کوچه ام بیاورد

اکنون چراغ ها که هیچ حتی هوای کوچه هوای تو را دارد

در این هوایی که تو در آن تنفس نمیکنی

آدم احساس خفگی میکند

 

MAS



با اینکه میدونم دلت با من یکی نیست

با اینکه میبینم به رفتن مبتلایی

چشمامو میبندم که میمونی کنارم

با اینکه میدونم کنار من کجایی

چشمامو میبندم که رؤیاتو ببینم

چشمامو میبندم تورو یادم بیارم

حرفای من رؤیاییه میدونم اما

من از تمام تو همین رؤیارو دارم

روزبه بمانی

[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 4:15 PM ] [ To0tia ] [ ]

قاصدک !

 

دیرگاهیست صدای پای حوصله ات نمی آید

لمس پاهایت لب جوی احساسم گمشده است

 

 

دیرگاهیست زمزمه ی سکوتت کنار فریاد دوست داشتنم طنین انداز نمیشود

انگار مدت هاست از این حوالی اسباب کشی کرده ای

دیگر کسی نیست که به ماهی های قرمز حوض خانه ام غذا بدهد

تو رفته ای و  مدت هاست حیاط دلم خاک خورده

کاش آن زمان که می رفتی دست کم به فکر ماهی ها بودی

به فکر نوازش جوی احساسم که هر روز کف پاهایت را به قلقلک میگرفت

کاش حداقل به فکر صدای دلم بودی که بعد تو بی هم نوازی سکوتت می خواند

آن زمان که رفتی تمامی حواس شش گانه که نه شصت گانه ات به خواب رفته بود

و تو برایشان لالایی میخواندی تا نکند بیدار شوند از رویای شیرین و مبادا تو را از راه قصد کرده باز گردانند

با این همه من تو را دست باد ها سپردم

تا آن زمان که مثل قاصدک تمام پرهایت را از دست دادی و دیگر توان دور شدن از من را نداشتی

باد تو را به سوی من بازگرداند

 

MAS


من از زندگی تو هوات خسته ام

ازت خستمو باز وابسته ام

نگو ما کجاییم که شب بین ماست

خودم هم نمیدونم اینجا کجاست

بیا با هوای دلم سر نکن

بهت راست میگم تو باور نکن

از این فاصله سهممو کم نکن

بهت خیره میشم نگاهم نکن

[ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 6:12 PM ] [ To0tia ] [ ]

خیالبافی

 

تا موهایم را بافتی خیال بافیم شروع شد

فکر کردم همیشه کسی هست آنها را شانه کند

بوی دستانت روی سرم مانده هنوز

می بینی من ان قدر ها هم خیالباف نیستم

خودت موهایم را بد عادت کردی

از وقتی که رفته ای دیگر شانه نمیخورند از دست های من

موهایم بهانه ات را میگیرند

 

MAS


با کدوم خاطره درگیر شده/ که دل جوون تو پیر شده
خنده از روی لبات پر کشیده/ تو چشات دنیا به آخر رسیده
بگو این بغض کدوم خیانته/ بغضی که یه بغض بی نهایته
بگو این سوز کدوم آتیشه/ که سوزونده دلتو از ریشه
سکوتتو بشکن خیلی دلم خونه/ بذار دوباره صدات بپیچه تو خونه
من از سکوت تو و این خونه بیزارم/ صدام بزن خیلی صداتو دوست دارم


 

[ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 2:2 PM ] [ To0tia ] [ ]

خسته

بغضی آنچنان در گلویم هست که نه فرو میرود و نه میترکد

 

 

خسته ام از روزگار بی وفا

خسته ام از خریت

خسته ام از خستگی ...از بغض

از هر چیزی که اسم احساس بگیرد!

مرا با اشک هام بشناس

با بغض هایی که گاهی ترکید

با احساسی که فرو ریخت

با غروری که شکست

با همه چیزهای نابود شده زندگی ام بشناس

مرا با خاطراتی بشناس که نمیدانم تلخ بود یا شیرین!

مرا آن لحظه ای بشناس که با شرم از کنارت رد میشوم

آن لحظه که نیاز به حامی دارم و کسی نیست

آن لحظه که حرف های تحقیر آمیز دیگران را میشنوم

آن لحظه که اسمت را در خاطرم خط میزنم و میشود ولی در خاطراتم خط میزنمو نمیشود

مرا آن لحظه ای به یاد آور که تمام مدت کنار تو بودن اشک میریزمو تو نمیفهمی

بیخیال دردهایم

به فکر دست هایم باش که از سرما دارد یخ میزند!!!

 


پی نوشت : کمی بهتر از قبلم ! ولی هنوزم شاکی روزگار منم ! تموم این شهر متهم !

دل .... : این روزها سراغ نبودن هایت را میگیرم ! مسخره میکنم کودکیت را ! میخوام برایت آبنبات بخرم به جای مداد رنگی !!! تو را چه به نقاشی های بزرگ !!!

MAS

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش / بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش ( حافظ )

 

[ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 ] [ 9:12 PM ] [ To0tia ] [ ]

سکوت میکنم

 

 

 

این سکوت آخرم را به حساب بی مهری  نگذار

سکوت میکنم تا بیشتر صدای آرامشت را بشنوم

سکوت میکنم تا صدای پای رفتنت را به خاطر بسپرم

تا بعدها  تورا بهتر به خاطر بیاورم

به خاطر بیاورم لحظه هایی که دستت به جای دیگری روی موهای من بود

به خاطر بیاورم همه زیباییت را

به خاطر بیاورم دروغ هایت را....

 ای غرور به خواب رفته ام

برگرد به من

حالا باید مغرور باشم برای مردی که روزی موهایم را به دست باد سپرد

باید چشم نازک کنم برای نگاهی که ادعای دلواپسی می کرد

ای غرور به خواب رفته ام بیا با من زندگی کن

زین پس کسی نیست که بخواهم برایش تو را زیر پا بگذارم

 

 

 

ای شرم در کمین نهفته من

بشتاب به سوی من امشب

اینجا دیگر کسی نیست که برای در آغوش کشیدنش

و برای بوسه گرفتن از لب هایش تو را فراموش کنم....

 ای اشک های خشکیده در چشمان من

ببارید که از امشب دیگر کسی نیست که به احترام وجودش اشک تنهایی نریزم

 بر من ببارید و مرا در اقیانوس وجودتان غرق کنید

دارم به صورتم نوید بارش میدهم

این بار دیگر آبیاری قطره ای در لحظه های نبودنت نیست

سیلاب جاری می شود از نبود دست هایت

 میخواهم  به ماه نوید چشم هایم را بدهم

زین پس به جای تو به خود ماه مینگرم

امشب همه عزاداران دنیا را نوید سوگواری میدهم

تا بیایند در عزای دل مرده ام

تو هم بیا

بیا ببین چگونه بعد از رفتنت با اشک هم زبان شده ام به جای تو

ببین چگونه صورتم خیس میشود از نبودنت

بیا ببین غرورم را که برایت زیر پا له کرده بودم

چگونه دوباره تکه هایش را به هم چسباندم!

غرورم اکنون می آید تا باهم گریه کنیم

بیچاره دلم که مرده...

تو بیا چشمان دلم را ببند و رویش ملحفه سفید بکش!

برایش اشکی نریز!

فقط سکوت کن!

هیس ! صدای پای غرورم می آید...

غرور شکسته حال دل شکسته را خوب می فهمد !

 


پی نوشت : چند وقتیست هوای دلم ابریست ! بهار که میشود زمستان قلب من شروع میشود ! نزدیک وقت طلوعم که میشود دلم میگیرد! کاش در بهار متولد نمیشدم و روزهای بهاری را با خزان وجودم خراب نمیکردم ...

این روزها برام تداعی خاطراتی نه چندان خوشاینده !  شرمنده اگر نوشته هایم تلخ است و کافه تنهایی من شیرینی ندارد !!!

امضا : MAS

[ جمعه 1 اردیبهشت1391 ] [ 1:24 PM ] [ To0tia ] [ ]

معجزه

 

چشمانم را به روی زیباییها بستی تا تنها زیبایی تورا ببینم

جهان را به روی دیدگانم تاریک کردی

و آرام در گوشم زمزمه کردی : بشمار ! من به زودی باز خواهم گشت

به خیال بچه دبستانی ها تا بیست شمردم

فکر کردم بعد از آن همه چیز بیست میشود!!!

اما تو این بچه دبستانی را فریب دادی

و بعد کور و ناتوان رهایش کردی

حالا من با دیده نابینایم چشم انتظارت هستم

تو میروی و من گرچه دیگر جای پایی نمبینم

اما بوی فراموش شده ات را هنوز در خاطر دارم

و تکه لباسی که پیش من جا ماند

و ذرات خیسی دستانت که روی پلک های همیشه بسته ام ماند

من با تمام این داراییم از تو سال هاست به انتظار معجزه بازگشتت مانده ایم 

 

MAS


برام هیچ حسی شبیه تو نیست

کنار تو درگیر آرامشم

همین از تمام جهان کافیه

همین که کنارت نفس میکشم

پی نوشت : دلم گرفته ....

[ یکشنبه 27 فروردین1391 ] [ 11:3 AM ] [ To0tia ] [ ]

دوباره اشک ریختم!!

 

غریبه با من حرف نزن

غریبه سراغم را نگیر

تو از دنیای من هیچ نمیدانی

غریبه این را بدان که تو فقط یک غریبه ای

تو هیچ از رویاهای من ˛ از آرزو های من سر در نمی آوری

غریبه برایم غریبه باش و پا در احساساتم نگذار!

بگذار به دردهایم یکی یکی رسیدگی کنم˛

بگذار با دردهایم تنها باشم˛

بگذار هیچ کس نداند چه می کشم.

غریبه با من غریبه باش˛ پا به خلوتم نگذار

این جا جایی ندارم که با غریبه ها صحبتی کنم

غریبه تو از روزگارم هیچ سر در نمی آوری˛

پس بی جهت در دنیای من سرک نکش.

دستی بر احساسم نگذار ˛ نخواه که آرام کنی دلتنگیم را ˛ تو توانایی این کار را نداری

نخواه که پا از گلیمت درازتر کنی این جا جای تو نیست!

این جا هیچ چیز برای تو آشنا نیست˛

پس حداقل مرا با دلتنگی های خودم غریبه نکن!

تو چه میدانی از روزهایی که بر من گذشت...

تو چه میدانی از سگ هایی که هر روز روحم  را گاز میگیرند؟

تو چه میدانی از عقاب هایی که بی پروا و بدون اجازه هر روز در آسمان دلم پرواز می کنند؟

غریبه با من هم چنان غریبه بمان˛

چیزی از تو کم نمیشود بگذار از من هم چیزی کم نشود!

بگذار نه خانی برود و نه خانی بیاید...

با من غریبگی کن که من با غریبگی آشنای دورم...

 

پی نوشت :  کاش میشد در زندگی رو روی همه کسایی که پاشونو از گلیمشون درازتر می کنن بست

MAS


پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو با ش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ

[ چهارشنبه 23 فروردین1391 ] [ 11:40 PM ] [ To0tia ] [ ]

قرار کنسل !

 

گمان نکن که از یاد برده ام وعده ی دروغینت را

 هنوز هم چشمانم به در کافه خیره است

و دلم روشن که می آیی...

شاید در راه مانده ای!

دارم فکر می کنم از اشک های من می شود قهوه خوبی ساخت برای کام شیرینت

انصاف نیست این اشک ها هدر برود و کام تو را تلخ نکند...

حتی نبینی که چگونه گریستم

لحظه ای که گارسون گفت : همین یک فنجان؟ 

قهوه تلخی میخواهم تا طعم تلخ مروتت را از یادم ببرد!

بیا ! من قهوه ام را مدت هاست سفارش داده ام...


آن قدر نیامدی که قهوه ام در سرمای نبودنت یخ زد... این روزها سیگار هم درد نداشتنت را تسکین نمیدهد !بهتر بگویم : هیچ چیز جای تو را نمیگیرد به جز خودت

 

MAS

 

 

[ جمعه 18 فروردین1391 ] [ 5:4 AM ] [ To0tia ] [ ]

توتیا دوباره می نویسد!

 

 لبه پشت بام پایین شهر

 

 

بهار است ولی هوا بهاری نیست

دل تو هم که نیست

پس زمستان شرف دارد به این بهار خزان زده

قلبم هم یخ زده

تصمیم گرفته ام آرام باشم

و دیگر از مرگ نترسم

زیرا مرگ هم می ارزد به زندگی بدون تو

●●●

 

 

روی پشت بام خانه خیلی از چراغ های شهر پیداست

با این که اینجا پایین شهر است ولی دورنمای خوبی دارد

آری اینجا پایین شهر است و صدای من شاید به گوش تو که بالایی نرسد

اما میخواهم فریاد بزنم

شاید از لرزش آن مسیر باد را عوض کنم

تا بیاید بالا شهر

و بعد فحش هایش برای ما بماند

اصلا چه فرقی میکند بالا باشم یا پایین

چون همه جوره در گودالم! پایین̗   پایین

فرقی هم نمیکند چه فصلی باشد و هوا چطور است هرچه هست قلبم یخ زده و به این راحتی وا نمیرود

در این سرمای لعنتی پس از باران بهاری و روی این پشت بام خیس پایین شهر

کبریت را روشن میکنم سیگار بر لب میگذارم

و آتش میکنم

لبه پشت بام مینشینم

یک نگاه به چراغهای شهر

یک نگاه به حیاط خاک خورده پایین̗  پایین شهر

فقط یک چیز باید باشد که نیست :

دست های تو که مرا از حرکت بازدارد

و آغوشت که گرمم کند

اما بیخیال اینکه تو حالا کنار یکی از همین چراغ های بالاشهر

کسی دیگر را در آغوش داری

و حتی هرم گرمای وجودت هم به من نمیرسد

به ذهنت هم خطور نمیکند که من حالا دارم به دست های گرم تو فکر میکنم

حتی به فکرت هم نمیرسد که من سیگار بر لب روی لبه پشت بام به انتظارت نشسته ام

اما دریغ از دست های تو

که گرمایش دارد جای دیگر صرف میشود

و من مشتاق تر از همیشه میخواهم پرواز کنم

با بال های شکسته

از لبه پشت بام پایین شهر!

 MAS

 پی نوشت :

 

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت

کنج تنهایی… ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت  

ه . الف . سایه

دل نوشت :

شاید خیلی وقت گذشته از آخرین باری که نوشتم! غم زیادی داشتم! سختی زیاد شاید توان نوشتنو ازم میگرفت ولی یه کسی بهم کمک کرد تا دوباره بنویسم ! ازش ممنونم با اینکه خودش نمیدونه که این لطفو در حق من کرده !

[ جمعه 18 فروردین1391 ] [ 3:57 AM ] [ To0tia ] [ ]

فصل ششم : شکایت

 

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید / یک نفر در آب دارد می سپارد جان!(نیما)

خیلی سخته وقتی بخوای بنویسی و نتونی ! انگار مهر سکوت خورده به لب هات ! می خوای گله و شکایت کنی اما نمی تونی ......

خیلی سخته وقتی داری از سر درد تلف می شی و هیچ کی نیست به دادت برسه! قرص می خوری به امید آرامش اما این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست !!! انگار این بار دردش ساکت بشو نیست ! داره قیل و قال می کنه تا تو را ساکت کنه!

آهنگ می ذاری ! می خوای آروم بشی ...گریه ات می گیره ...تنت می لرزه ! فکر رفتنی... فکر جدایی! چه طور این همه خوشیو بذاری و یه دفعه بری؟؟؟!

می دونی حسم چیه؟ مثل آدم هایی شدم که زندانی ان و حالا چند روزی با سند آزاد شدن ...الانم دیگه وقتش رسیده که دوباره برگردن زندان!

حس و حالمو فقط کسی می تونه بفهمه که جای من بوده ... سخته بخوای یه جای بزرگ و راحتو رها کنی و بری تو یه اتاق کوچیک دلگیر تاریک !

آی آدم ها ! این بار این منم که دارم غرق می شم اما متاسفانه شما هم نمی تونین برای من کاری بکنین .... چون توی باتلاق گیر کردم هرچی می گذره هم پایین تر می رم ! اما همه می گن این جا آخر دنیا نیست ! خب اولشم که نیست !!! شاید اون وسطاشه !!! اصلا چه فرقی می کنه ؟ مهم اینه که سخته خیلی هم سخته .....

چشم دلم بارونیه ! قلم توی این بارون روی آسفالت دلم لیز می خوره ! تاب نوشتن نداره!
خدایا صبرم بده ... این تازه سال دومه یعنی این که ۶ سال دیگه مونده ! ۶ سال یه عمره مگه نه؟

خدایا نذار گریه کنم!!!!! این بار انگار نباید گفت آی آدم ها ... فقط باید از خودت خواست !
آخه چه جور می شه ۶ سال تو غربت فقط درس خوند ؟ به یکی می گم این حرفو به من می گه قربون خدا برم با این تقدیرش!!!!!!! آخه اگه تقدیر تو بود پس چرا این همه آدم بی رحم توش دخالت داشتن و دارن؟ آخه من به کی شکایت کنم؟ تو که عادلی ... اگه تقدیر تو بود مگه این همه بی عدالتی داشت؟؟؟؟؟ چرا هر چی پسر می شناسم توشهر خودش باشه و من که دخترم تو غربت !!!
آخه خدا مگه تقدیر تو سهمیه بندی جنسیتی هم داره ؟

اما بذار حرف نزنم بیش تر از این ! بذار فحش ندم! بذار همه چیز آروم باشه مثل این شب آروم ... مثل همه ی شب ها ! مثل همه اون شب هایی که دیگرون آروم آروم توی اتاقشون خوابیدنو من از صدای خش خش تخت خوابگاه خوابم نبرد !

اینو می دونم .... خوب می دونم که این روزا دلم از آدمایی گرفته که نفرین لحظه های تنهایی و سختیم تثارشون میشه !

باید رفت اما......

                        تا کجا در این غربت ؟ نمی دانم !


ما شنیدیم و به یاری نشتابیدیم!

 به خیالی که قضا

 به گمانی که قدر

  بر سر آن خسته گذاری بکند!

  دستی از غیب برون آید و کاری بکند
 
 هیچ یک حتی از جای نجنبیدیم!
 
 آستین ها را بالا نزدیم
 
 دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتیم
 
 تا آز آن مهلکه شاید برهانیمش
 
به کناری برسانیمش!...
 
بخشی از شعر فریدون مشیری در پاسخ به شعر نیما !
[ چهارشنبه 24 شهریور1389 ] [ 4:49 AM ] [ To0tia ] [ ]